هوچهر من

Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers

مردن علیه مرگ

آن زمانی که میهن مغلوب، در زیر سم ستوران افراسیاب تکه پاره شد، آرش کماندار به میدان آمد.

در کتاب "تاریخ ایران باستان" در باب آرش کمانگیر اینگونه آمده است:
"پس از شکست منوچهر در جنگ با افراسیاب، منوچهر به مازندران پناهنده شد. سپس بر آن نهادند که دلاوری ایرانی تیری بیفکند و هرجا که تیر فرود آید، مرز ایران و توران باشد. آرش نام ـ پهلوان ایرانی ـ از قله دماوند تیری بیفکند که از بامداد تا نیمروز برفت و به کنار جیحون فرود آمد و جیحون حد شناخته شد.

در روایات اوستایی آمده است:
آرش از "اسفندار مذ" ـ ایزد زمین ـ کمانی می گیرد که تیر سحرآمیز آن دور پرواز است، لکن هرکه آن را بیفکند، به جای بمیرد. آرش با این آگاهی تن به مرگ داد و تیر "اسفندار مذ" را برای سعه و بسط ایران زمین بیفکند.

در مجمل التواریخ آمده است که آرش این تیر را با حکمت و توانایی به دست آورده بود.

در طول تاریخ، ایران زمین بارها و بارها مورد تهاجم بیگانگان واقع شده است. چندین بار با خاک یکسان شده و چون ققنوس سر از خاکستر برون نهاده و در جاده ترقی با تصاعدی هندسی گام برداشته است.
امروز نیز که با جنگ سرد و ش*کنجه های سفید دشمنانش دست و پنجه نرم می کند، در همان بستر گام بر می دارد.


"منظومه آرش کمانگیر" نوشته "سیاوش کسرایی" که بازنویسی زیبایی از این داستان اساطیری برای ره گم کردگان معاصر می باشد، شرح زیبایی است از حکایت امروز ما.


بخش هایی از منظومه آرش کمانگیر:

کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق چون بحری برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردی چون صدف از سینه بیرون داد.
.
.
.

" منم آرش، ـ
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ ـ
منم آرش، سپاهی مردی آزاده،
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده.
مجوییدم نسب، ـ
فرزند رنج و کار؛
گریزان چون شهاب از شب، چو صبح آماده دیدار
.
.
.
.

و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.
در این میدان،
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز،
پری از جان بباید تا فروننشیند از پرواز.

.
.
.

دلم از مرگ بیزار است؛
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است.
ولی، آن دم که ز اندوهان، روانِ زندگی تار است؛
ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است،
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.
همان بایسته آزادگی این است."
.
.
.

شامگاهان،
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها، پیگیر،
بازگردیدند،
بی نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بی تیر.

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.
کار صدها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش.

تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون،
به دیگر نیمروزی در پی آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.
و آنجا را، از آن پس، مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند.

.
.
.

با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ.
می کنندشان از فراز و از نشیب جاده ها آگاه، می دهد امید،
می نماید راه.


آهای آرش! با تو هستم!
آهای آرش کمانگیر که روح جاودانت دامنه های البرز را به پاسداری نشسته است!
امروز کودکان ایران زمین بتمن و سیندرلا را بهتر از تو می شناسند.
آمدم فریادم را به گوشت برسانم.
آمدم در دامنه های البرز به پژواک فریادم گوش بسپارم؛ همان فریادی که می گفت: آهای آرش کمانگیر! هوچهرک من مفتخر است که تو را باز خواهد شناخت، بهتر از بتمن، شفاف تر از از سیندرلا.

عهد می بندم،
عهد می بندم،
عهد می بندم،
عهد می بندم...

(از عهد می بندم نخستین به پایین با پژواک بخوانید!)


دو خانه دارم

دو خانه دارم که هر روز باید آب و جاروبشان کنم.

یک خانه دارم که امروز در شیراز است و فراداها نمی دانم کجا باشد. همخانه ام آقای شیر است و میوه زندگیم هوچهر.

هر روز وقتی بیدار می شوم، با بوسه ای آقای شیرم را روانه محل کار می کنم، به آب و جاروب مشغول می شوم، نازنینم بیدار می شود، صبح به خیر می گوید، در آغوشم می نشیند، با عطر موها و نفسش زنده می شوم، دل می دهیم و قلوه می گیریم، با هم صبحانه می خوریم و من غذا می پزم و زندگیمان جریان دارد و هر روز باید با ابزار گوناگون غبار زندگیمان را بزداییم تا زنگار نگیرد این صورت زیبایش؛ گاهی با بوسه ای، گاهی آغوش گرمی، گاهی سفره رنگینی ، گاهی شوری و ترشی و شیرینی کودکانه ای و شاید گاهی با دستمالی که غبار را می روبد از روی دسته مبل هایمان.

به دید و باز دید می رویم و اینجا و آنجا سرک می کشیم و دل خوشیم به کلبه عشقمان و زندگی هفتاد رنگمان.


خانه دیگری دارم که شیرازه اش همان خانه نخستین شیرازی است. آن دیگر خانه هم هوچهر دارد و آقای شیر دارد. آن دیگر خانه هم ملغمه ای است از روزهای خوش و ناخوشم. آن خانه مکان ندارد، آی پی دارد که امروز آی پی شیراز را به دوش می کشد. می گویند آن خانه مجازی است اما نمی دانم این چه مجازی است که زنگار زدای آن خانه حقیقی است. این چه مجازی است که دشواری لحظات خانه نخستینم را خوار می کند. این چه مجازی است که ردپای دوست و آشنا و فامیل در آن قابل ردگیری است. این چه مجازی است که غم همسایگانش گاه خواب را از چشمانم می رباید. شاید حقیقی است اما از نوع دیگر حقیقت که بشر آن را نمی شناسد.

وقتی فضای خانه نخستین سنگین می شود، در این دیگر خانه را می گشایم، آهسته داخل می شوم، چراغ ها را روشن می کنم، از هوچهرم می نویسم، از آقای شیرم و از ننه قدقد که بی تاب است برای زنان هموطنش. قلبم سبک شده است ، بر می خیزم، در را آهسته می بندم، چراغ ها را روشن می گذارم، برای دوستانم که می آیند به کلبه ام. غم ها به سوراخ خود خزیده اند، برای روزهای دیگری. در حال باید زیست. پس به سلامتی امروز که غم ها به همان نامرئی شان بازگشته اند.

باز به خانه مجازیم وارد می شوم، عطر نان تازه فضا را پر کرده است. با عطر نان ریه هایم را جلا می دهم. ردپای دوستانم را می بویم و دست نوشته هایشان را که بر متنم نوشته اند، می نوشم. به کلبه هایشان سر می زنم و سبدهایی را که پر از نان کرده بودند و در کلبه برایم نهاده بودند، به آنان باز می گردانم. چه کنم! نانوایی و شیرینی پزی نمی دانم تا سبدهایشان را همانندشان پر و پیمان به کلبه هایشان برسانم.
به کلبه مجازیم باز می گردم، آب و جارویش می کنم تا این دیگری نیز زنگار نگیرد. برای هوچهرش آیکون آغوش و اسمایلی می گذارم و برای آقای شیرش بوسه ایمیل می کنم و به آن دلخوشم. شادم که کلبه دخترکم را جداگانه بنا نکردم. شادم که آن روز که هوچهر خانه نخستینم ترکم می کند، هوچهر این خانه برایم باقی است. دلخوشم به خاطراتش. دلخوشم به خانه ام که هوچهرش تا ابد می ماند و بخش هوچهرش با روزهای آینده همواره آب و جاروب می شود، حتی اگر او دیگر در آن سرای به ظاهر حقیقی نباشد. هوچهرکم می تواند در هر کجا که باشد، به مجازیم بیاید، آلبوم کودکیش را ورق بزند و خاطراتم را بخواند. اما ساکن ابدی این سرا تنها من هستم؛ ننه قدقد؛ مادر هوچهر؛ همسر آقای شیر.


نیست جون رفته خونشون؟




از زمانی که پریوش ترکمان کرد و دخترکمان در غم از دست دادن عزیزش گریست و گریست و اشک های سوزانش تاول های ماندگاری بر قلبمان حکاکی کردند، من و آقای شیر تمایلی به سر باز کردن تاول ها با ترک "نیست جون" نداشتیم.



پزشکش می گفت بگذاریم تا دوسالگی زندگی اش را بکند و آنگاه برای از پستانک گرفتنش اقدام کنیم. بیست و دوماهه بود که به پیشواز رفتم و تاب نگاه منتظرش را نیاوردم و پستانک دیگری به او هدیه دادم. تجویز پزشک این بود که پستانک را زشت و نادوست داشتنی کنیم و من نوک پستانک را چیدم. اما دخترک وفادارم همان "نیست جون" نصفه نیمه را با عشق می مکید و به ازای هزار بار سقوط از دهانش خستگی ناپذیر، پستانک را به دهانش باز می گرداند و با اشک می گفت: نیست جون خراب شده.

با دیدن این قلب وفادار مهربان، دلم برای روزهای پیش رویش به درد آمد و نمی دانستم چگونه نامردی روزگار را برایش هجا کنم و از قلب مهربانش در برابر شکستن محافظت کرده، آن را واکسینه کنم.

سه روز پیش، "نیست جون" با سقوط به زیر تخت برای همیشه ترکمان کرد و در برابر تمناهای دخترکم تنها پاسخ می دادم که "نیست جون رفته خونشون". شب نخستین نیمه شب از خواب بیدار شد و مادام لب هایش به دنبال پستانکی برای مکیدن می گشت. گریه سر داد. آن شب دخترک مهمان تخت پدر و مادرش بود. به آغوشم پناه آورد و با حضور سارا و مانی (دوستان دخترکم پس از ترک پریوش) و شیشه بنفشه (شیشه شیر مورد علاقه اش) و بازو و موهای مادرش آن شب سخت را به پایان رساند. روزهای پس از آن بهانه گیر شده بود و من تمام روز را با دخترکم سپری می کردم و ثانیه ای را برای پرداختن به امورات منزل به هدر نمی دادم تا دخترکم در بحران عاطفی اش لحظه ای خود را تنها نبیند و امروز به آسانی بدون نیست جون بازی می کند و می خندد و تنها هنگام خواب با لبخند می پرسد: نیست جون رفته خونشون؟!



عکس یادگاری هوچهر به همراه سارا (همان خرگوش پُکیده درون عکس) مانی (خرس ژِیگول درون عکس) و نیست جون که معرف حضورتان هست و صد البته همراه با ملغمه ای از ریخت و پاش ها از نوع هوچهرانه:


و هوچهرک ما این روزها سوار بر مرکب بالندگی:



ادامه پست چند گزینه ای

از همدردی همه دوستان و نظرات صادقانه به شدت تشکر می کنم. وقتی غم تقسیم می شود، سهم کوچک تری برای شخص غمگین باقی می ماند. ممنون از همه آنان که این بهره غم را از گوشه کلبه کوچکمان برداشتند.

آنچه در پست پیشین می خواستم نشان دهم، تأثیر خستگی بر زندگی یک مادر بود؛ آنچه که تا مادر نباشی و از نزدیک لحظه لحظه اش را زندگی نکنی، نخواهی دانست. نخواهی دانست در سیستمی که مادام حق زنان پایمال شده، مادران ملزم به انجام چه هستند که در پایان بهشت را زیر پایشان قرار می دهد و در طی کردن مسیر مادرانه چه بسا چنان بیراهه بروند که جهنم را بر فرق سرشان بکوبند!

وقتی پست قبل را مرور می کنم، باور نمی کنم که گزینه "د" به ذهن من رسیده است! چرا که حتی اندیشیدن به تنبیه بدنی گناه بزرگی محسوب می شود. اما اندیشیدم! چون بار خستگی چند شب بیداری بر بالین کودکی که از دهان نفس می کشید و در خواب ناله می کرد و انواع دیگر خستگی ها ، بر دوشم سنگینی می کرد.

من هم با کسانی که برایم نوشته بودند که بنا بر شرایط مقتضی امکان انتخاب هرکدام از گزینه ها وجود دارد، موافقم. شاید اگر شرایط دیگری بود، به آسانی گزینه "ب" را انتخاب می کردم.

حق انتخاب گزینه "الف" را هم داشتم. چون قضیه رژلب مالی بارها و بارها تکرار شده و من تا به حال برخورد قاطعی با دخترکی که به خوبی به اشتباه بودن کارش آگاه است نکرده ام (شرط انجام روش وقفه این است که کودک به اشتباه بودن کارش واقف باشد، در حقیقت کودکان بارها و بارها مرزها را آزمایش می کنند تا حدود را نیز بشناسند و گاهی برای شناساندن حدود به کودکان مجبوریم روشی نه چندان دلچسب را در پیش بگیریم).

معمولاً با کوهی از لباس سفر می کنم و همواره مورد تمسخر واقع می شوم. اما پیراهنی که هوچهر از بین برد، پیراهن عروس زیبایی بود که کفش و پانچوی ست و ... به همراه داشت. پیراهن های دیگری هم موجود بود که البته به دلیل زمستانی بودنشان تفاوت چندانی با شلوار نداشتند! و چه بسا شلوار برازنده تر بود و من خسته تر از آن بودم که .... .

مادری کردن مسیر دشوار و پیچیده ایست که برای طی کردن صحیح و تکامل یافته اش به یاری دیگران نیاز داریم.نمی خواهم بگویم که حاوی لذات بیشمار نیست اما برای مزه مزه کردن لذت ها رنج بسیار باید کشید.

بیایید در پستوی کلبه عشقمان دو صندوق پنهان کنیم: صندوق عاطفی و صندوق خاطرات شیرین و این دو صندوق را همواره پر نگه داریم، برای آن روزها که به برداشت از آنان نیازمندیم.
سفر می رویم و برگ خاطراتش را در صندوق خاطرات شیرین به یادگار نگه می دارم. عشق می ورزم و گذشت می کنم و درخت مهربانی می کارم و میوه هایش را در صندوق عاطفی می ریزم.
امروز خسته بودم و افسرده، وقتی سرم به لبه دیوار اصابت کرد و می خواستم به بهانه سردرد، همچون کودکی بگریم، دخترکم آمد و گفت: سرت اوف شده؟ بیا بوسش کنم خوب بشه. برگی که از صندوق عاطفیم برداشتم مرهم دردم شد و دخترک را بوسیدم و به آغوش کشیدم و با هم بازی کردیم و ده ها برگ جایگزین برگی که برداشت کرده بودم، نمودم.


پست چند گزینه ای

فرض کنید که برای عروسی یکی از بستگان به شهر دیگری رفته اید، هتل گرفته اید، آرایشگاه رفته اید و پس از دوسال خستگی مادرانه، لباس مناسب زیبایی پوشیده اید، آرایشگاه مناسبی یافته اید که موهایتان را بیاراید و در آخر کار مجبور به شستن سر و تکیه بر هنرهای شخصی تان برای خودآرایی نباشید.

فرض کنید پس از، از سر گذراندن این سه سال که هیکلتان کمی اوضاع مناسب تری پیدا کرده، روزهای سخت بسیاری را سپری کرده اید و رسماً دور از آقای شیرتان زندگی کرده اید، می خواهید باز هم ستاره شوید، فیگور بگیرید و او از شما عکس بگیرد، دلتان برای دیسکو و دنسینگ دونفره ضعف برود و در همین اثنا....

دخترک دوساله تان به پایین دامنتان آویزان بشود و اجازه ندهد عکس بگیرید و دایم بگوید: بغلم کم، بغلم کن، مادر بغلم کنه (پدر بغلم نکنه)، کفش های کثیفش را به لباستان بمالد و در آخر به دو سه عدد عکس کج و معوج که در بعضی دخترک هم حضور دارد، رضایت بدهید!

بخواهید دخترک را آماده کنید، در همان گیر و دار جعبه حاوی طلاهایتان را روی زمین خالی کند و میانه ای را که برایتان خیلی عزیز بود و می خواستید به گردن دخترکتان بیاویزید، گم و گور کند، هم میانه را از دست بدهید هم دخترک بی گردن بند بماند. (دیگر هم پیدا نشود)، آقای شیر به کمکتان بیاید، همه اثاثیه اتاق را برای یافتنش جابجا کنید و چیزی نیابید و در این گیر و دار ناگهان چشمتان به دخترک بیفتد که رژ لبتان را یافته، خدمتش رسیده و دستهای آغشته به رژ لب را به تنها پیراهنی که برایش آورده اید مالیده باشد.....


شما چه عکس العملی نشان خواهید داد؟
الف ـ از روش وقفه استفاده می کنم! بعد هم بلوز و شلوار به او می پوشانم و خیلی ریلکس به عروسی می روم! به هیچ کس هم مربوط نیست که دخترم در عروسی فامیل شوهرم که همگان چشمشان به سرکار علیه است لباس نامناسب پوشیده.
ب ـ بی صدا لباس بچه را عوض می کنم، بلوز و شلوار به او می پوشانم و هیچ عکس العملی نشان نخواهم داد.
ج ـ سر بچه داد می کشم و با همان پیراهن رژلبی به عروسی می رویم و برای همه ماجرا را توضیح خواهم داد!
د ـ دیوانه می شوم و بچه را به باد کتک می گیرم. آقای شیر می آید جدایمان می کند، بچه را به آغوش می گیرد، خودمان دعوایمان می شود، گریه می کنم، آرایشم با اشک هایم عجین می شود، با چشمهای پف کرده و بچه آغشته به رژ لب و یک شوهر عبوس که اصلاً در چهره اش پیدا نیست که با زنش جر و بحث داشته! به عروسی خانواده شوهر می رویم!
ه ـ به شدت عصبانی می شوم و از رفتن به عروسی صرفنظر می کنم، سر بچه داد می کشم، گریه سر می دهم و به خودم برای بچه دار شدن لعنت می فرستم.
و ـ پیراهنش را لکه گیری می کنم، با سشوار خشکش می کنم، در این حین دعوایش هم می کنم، او هم گریه می کند، به عروسی خیلی دیر می رسیم و تنها لحظاتی از سر رفع وظیفه حضور خواهیم داشت و به همگان می گویم، دخترک مریض بود و تنها برای ادای احترام حاضر شده ایم و اصلاً به پولی که برای آرایش موها و لباس و زحمت سفر و مرخصی از کار و جریمه های ناشی از تند رفتن برای رسیدن به عروسی، هزینه هتل و .... نخواهیم اندیشید.
ز ـ رژ لب را از دست بچه می گیرم. سرش داد می کشم، لباسش را به صورت سر هم بندی لکه گیری می کنم به طوریکه زیاد خیس نشود و با سشوار خشک می کنم. ژاکت به او می پوشانم تا بعضی قسمت های کثیف را بپوشاند و در عروسی هم ژاکت را به بهانه سرماخورده بودنش از تنش در نخواهم آورد. به این ترتیب دیر می رسیم اما نه خیلی. بچه را در بغل آقای شیر می چپانم تا برای لحظاتی اعصابم استراحت کند، در برابر جمله آقای شیر که می گوید "می خواستی بچه دار نشی" تنها سکوت می کنم. به گریه های دخترک در مسیر بی توجهی می کنم و بدین ترتیب کمی آرامش به دست می آورم.

از گزینه های فوق که عبور کردید، اگر تصمیم به عروسی رفتن گرفتید، حوادث زیر نیز قریب الوقوع خواهد بود:
تمام مدت دخترک به شما چسبیده است و حتی برای یک لحظه نمی توانید کمر محترم را به حرکت وادارید و یا حتی در سالن بدون حضور کودک در آغوشتان قدم بردارید.
لباستان با کفش هایش پلنگی می شود!
هنگام صرف شام، در راستای همراهی یک دختربچه دوساله حتی یک لقمه نصیبتان نمی شود و باز هم مارک های بیشتری از کفش دخترک دریافت خواهید کرد. دخترک هم بیش از چند لقمه نخواهد خورد و فریاد می کشد که می خواهد با قاشق، غذا را روی میز شام عروسی پهن کند و خودش بخورد که البته حتی یک لقمه هم نخواهد خورد. شب در هتل باید به جای شام عروسی، کیک و شیر کاکائو نوش جان کنید! اینجا هم از روش وقفه استفاده خواهید کرد؟!


حقیقت این است که تمام گزینه های فوق از ذهنم عبور کردند. سخت ترین گزینه برایم گزینه "الف" بود که همان گزینه درست بود. اینجا بود که دانستم تربیت کودک مسیر دشواری است که ظرفیت فوق العاده و صبر بی پایان می طلبد. گزینه "الف" را مورد استفاده قرار ندادم. در آن لحظاتی که فضای شخصیم مورد تهاجم واقع شده بود و از گذراندن حتی یک لحظه با همسرم محروم مانده بودم، یارای سودرسانی به شخص مهاجم و تلاش برای تربیت شخصیتش را نداشتم.
واضح است که به هیچ عنوان نمی توانستم گزینه "ب" را با در نظر گرفتن سرماخورده و خسته بودن کودک به کار ببندم. آنقدرها هم مادر فداکاری نبودم که نگاه های خانواده شوهر را ندید بگیرم.
(گزینه "ج") از توضیح دادن به همگان هم بیزارم!
(گزینه "د") متاسفانه به این گزینه به شدت علاقمند بودم! اما عقل سلیم آن روی سگم را دلداری داد و سد راهش شد! روش های احمقانه همیشه جذابیت خاصی دارند و در عین اینکه بدترین تاثیر را بر زندگی انسان می گذارند، به بهترین شکل دق دلی آدم را خالی می کنند!
(گزینه "ه" و گزینه "و") من زیاد از قرار گرفتن در نقش یک قربانی لذت نمی برم.
در نهایت گزینه "ز" را انتخاب کردم و با حوادث پس از آن هم روبرو شدم. شایان ذکر است فاصله سالن مردانه و زنانه زیاد بود، موبایل آنتن نمی داد و خلاصه اینکه دسترسی به آقای شیر مقدور نبود (گاهی مجبورید به تنهایی وارد عمل شوید).

شما کدام گزینه را انتخاب می کردید؟ صادقانه برایم بنویسید. ناشناس بنویسید، اما صادقانه.


وقتی کودک سرماخورده است، دو سفر متوالی را پشت سر گذاشته اید، شب بیداری را برای چند شب متوالی به جان خریده ای، خسته و درمانده هستی، کودک خسته است و همسر نیز خسته، تنها مادر است که باید یک باتری جانبی داشته باشد که بیدار شود آنگاه که باتری اصلی به کما رفته، برایش صبر و حوصله و مهربانی و انرژی و گذشت بیافریند. اوست که خستگی برایش توجیه ناپذیر است، عصبانیت توجیه ناپذیر است، فریاد کشیدن جرم بزرگی محسوب می شود و مادر بودن تنها گناه اوست و نه کس دیگری.

وقتی در این مسیر یک طرفه که نه جای دور زدن دارد، نه توقف، شروع به راندن کردی باید بدانی که تا جان در بدن داری تنها می رانی و می رانی، شاید همسری باشد که گاهی یک لیوان چای به دستت بدهد، گاهی بریده ای از میوه ای، اما تنها و تنها تو راننده ای. در همان مسیر مادری در حال راندن به خواب می روی با کابوس تصادف، با کابوس به دوش کشیدن مسوولیت مسافرانت، با کابوس انحراف از مسیر درست مادری، با کابوس مرگ بدون رساندن مسافران به سرمنزل و با آرزوی توقف و لذت بردن از طبیعت پیرامونت، لذت بردن از زندگی ای که بدون حضور مشخصت در جریان است و آرزوی گاهی پیاده رفتن. آرزویی که شاید تا لحظات واپسینی که دم را فرو می بری و باز دم را پس می دهی، در دسته آمال باقی بماند.


پانوشت: ما در مسابقه پرشین بلاگ همراه با وبلاگ روزنگارهای سین برای شین چهل و نهم شدیم. یعنی درمیان پنجاه وبلاگ برتر از آخر دوم شدیم! رتبه وبلاگ خودتان و دوستانتان را در اینجا می توانید ببینید. از همه کسانی که لطف کردند و به ما رأی دادند، صمیمانه تشکر می کنم